ایمان میرزائی

تا اطلاع ثانویه تعطیل است :)

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

من برای جامعه‌ام چه‌کردم؟ (لطفا شما هم ریاکارانه بگویید!)

این متن را زمانی می‌نویسم که آمادگی‌اش را ندارم، نه برایش فکر کرده‌ام که چگونه باشد بهتر است، نه چندان در مود آینده این گزارش‌ها فکری دارم، که اگر بیشتر صبر کنم کاری پیش نمی‌رود.

قرار است اینجا هر کار خوب و کوچک -و با احتمال کمتر- کار بزرگ و خوبی کردم بنویسم.

این را از فواد ایده گرفتم. اما قبل از آن در وبلاگ آقا معلم، در نوشته سرطانی به نام وطن یا چرا وطن‌پرست نیستم، در مدرسه (در قالب درس میکرواکشن، مهربانی‌های کوچک زندگی و هر چقدر هم کوچک، اقدامی انجام دهیم ، انتخاب زمان مناسب و جاهای دیگری که الان یادم نیست، این‌کارها تشویق شده است.

در این‌هایی که لینک کردم مفاهیم متفاوتی بیان شده، اما یک رشته ثابت دارند که آن یک اقدام است.

هرچقدر هم کوچک، برای خود یا برای دیگران. بیایید حتی اگر کم، اما یک‌کاری بکنیم، فراتر از نوشتن در وبلاگ و شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی‌مان. بیایید عملگرایی را بیشتر تمرین کنیم.

من همین یک پست رو می‌گذارم اینجا و هر بار آپدیتش می‌کنم که برای غیر از خودم چکار کرده‌ام، برای محل زندگی‌ام، برای شهر و استان یا کشورم. همه رو سعی می‌کنم بنویسم:

 

  • دیروز ۱۵ لیتر به درختان اونور خیابون آب دادم.
  • جمع‌آوری کمک مالی برای یک کار عام المنفعه (در حد یک میلون تومان از چندین نفر)
۱۳ خرداد۰ ۹۶ ۱ کامنت
ایمان میرزائی

بی‌شخصیتی یعنی صدای بلند تو و من

پیش‌نویس: این نوشته کوتاه با یک لینک آپدیت شده است.

 

این ملت هر سال که می‌گذرد، فقط افکارشان مدرن‌تر می‌شود اما همان شخصیت کهنه خود را حفظ می‌کنند.

یکی نیست بهشان بگوید مگر آزار داری؟ مگر من و آن چند ده نفری که حول خانه تو زندگی می‌کنیم با تو قرارداد تولید آلودگی صوتی داریم؟

قدیم‌ها نبودم تا ببینم چگونه مزاحم دیگران میشوند. اما امروزه را خوب می‌فهمم. و الحمدلله همه نوعش را هم داریم. از مدرن‌ها گرفته، تا نوع مذهبی آن یا نوع ادیب و فیلسوف.

مشتی فکر متفاوت اما با شخصیت‌های یکسان!

یا با صدای بلند ظبط ماشینشان که بعضی‌شان قیافه هم می‌گیرند که ببین چه آهنگی دارم!

یا صدای بوق خودروی‌شان در جاهایی که الزامی در آن نیست(کاش می‌شد هر کس در یک هفته یا یک ماه تعداد مشخصی سهم بوق بیشتر نداشت!).

یا هنگام عروسی که باید در بوغ و کرنا کنند که آن دو نفر قرار است اینبار در فضای خانواده با هم معاشرت کنند.

یا در ماه محرم باید تا جایی که می‌شود بر طبل خود بکوبند(و اصلا مسیر و مکانی مشخص برای آن وجود ندارد، تا هر کس بر حسب زمانی خود و شرایط خود به آن بپردازد، البته اگر می‌خواهد، نه اینکه به زور با چند لایه عایق صوتی هنوز صدا تا آخرین اتاق خانه پیشروی کند).

راست گفت سریع‌القلم.

سریع‌القلما تو راست گفتی، که با نو شدن افکار و گفت و گو هم کشور ما به‌جایی نمی‌رسد -چنانچه در مشروطه هم کاری از پیش نبردیم- چون شخصیت ما اشکال دارد.

اگر سفینه هم داشته باشیم. آخرش سوار بر آن با صدای بلند سیب‌زمینی پیازمان را خواهیم فروخت!

 

آپدیت: محمود سریع القلم (که به هیچ وجه نیازی به پیشوند دکتر و ... ندارند، و این القاب بیش از حد دستخورده و مستعمل شده‌اند که به نظر من نمی‌رسد به افکار نوی ایشان دخلی داشته باشد. پس نیازی نمی‌بینم که به ایشان این القاب را بچسبانم و ایشان را با نام‌شان صدا می‌زنم) در آخرین نوشته خود، که چهل و چهار روز بعد از این متن نوشته شده است؛ در مورد مدرن بودن چیزی نوشته‌اند، گفتم آن را این‌جا بیاورم :

۱۲ خرداد۰ ۹۶ ۰ کامنت
ایمان میرزائی

همین یکی را کم داشتم که جور شد

اول‌نویس: این متن کوتاه برای آنهایی نیست که اخلاق من را چندان نمی‌شناسند، همان‌هایی که ممکن است فکر کنند من از کمک کردن به دیگران خوشحال نمی‌شوم.

 

توی این هیرو ویری که درگیر چند فعالیت آن‌هم به‌طور همزمان شده‌ام، یکی را در خیابان دیدم که گفت، ایمان میتونی به بچم یه کمی درس بدی، تا امتحان بده؟

دیدی چه شد؟ همین الان فیلم را نگاه دارید (pause)

حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ تو که نمی‌توانی. اصلا این را کجای دلم بگذارم؟ خدایا این یکی را هم قبول می‌کنم، بقیه‌اش با تو.

گفتم حتما بعد‌ازظهر بفرستش بیاد.

خدا رو شکر اومد و نیم ساعته راهی‌اش کردم رفت، البته نه با بهانه یا زور، آمد زیادی هم کمک نمی‌خواست، هر چند که بخشی را هم خودم سر در نمی‌آوردم که پاس دادم به یکی دیگه.

این روزها از بس‌که کارهایم را عقب و جلو کرده‌ام و پس و پیش نمودم که یک فرصت بوجود آمده، اینکه بفهمم مدیریت یعنی چه؟

حالا کم‌کم دارم می‌فهمم:

مدیریت یعنی: چند کار از قبل داشته باشی که باید آنها را تمام کنی.

بعد یکی بگوید ایمان بیا این را هم بگیر ببینم چه می‌کنی.

فردایش -در بدترین زمان که می‌شد- ایمیل بزنند که قرار است یک پروژه(که برای من پراکندگی زندگی است و پروژه به‌حساب نمی‌آید، چون پروژه نباید مسیر طبیعی کار و زندگی را عوض کند) که قبلا قول آن را دادی استارت بزنی.

همان روز بعد از  ظهر یک ماموریت دیگر بدهند که نفهمی از کجا به تو قالب کردند.

دیروز هم که یک فعالیت تلگرامی (و البته بسیار مهم).

امروز هم: بیا و بی‌لیاقتی یا بی‌پولی ما در گرفتن معلم خصوصی را جبران کن!

 

یعنی می‌شود یک روز از تمام کارهایم دست ببرم و مهارت زمین زدن درخواست دیگران را یاد بگیرم و در آن قوی بشوم؟

خدایا تو امروز روی من را  زمین نزدی. این یکی هم روش.

۰۲ خرداد۰ ۹۶ ۰ کامنت
ایمان میرزائی